هزار بار قول ترک سیگار می‌دهی و حتی قسم می‌خوری. می‌گویی: این نخ آخر، این پاکت آخر است، این مسافرت تفریحی آخرین همراهی سیگار در زندگی من است… اما

دلیل اول: قول را در لحظه «احساس» می‌دهی، نه در لحظه «تصمیم». بعد از یک سرفه شدید یا یک حرف سنگین، احساساتی می‌شوی و قول می‌دهی؛ فردا که احساس فروکش کرد، قول هم با آن می‌رود.

دلیل دوم: قول را به «خودِ سیگاری‌ات» می‌دهی. همان آدمی که هر روز سیگار می‌کشد، قرار است از فردا نکشد؟ بدون اینکه چیزی در نگاهش به سیگار عوض شده باشد؟ این مثل این است که از یک نگهبان بخواهی درِ انبار را قفل کند و کلید را هم به خودش بدهی.

راه‌حل، قولِ محکم‌تر نیست؛ فهمِ عمیق‌تر است. وقتی بفهمی سیگار واقعاً چه چیزی به تو می‌دهد (تقریباً هیچ) و چه چیزی از تو می‌گیرد (خیلی چیزها)، دیگر لازم نیست قول بدهی؛ فقط دیگر دلیلی برای کشیدنش نمی‌بینی.